کتاب پوسیدگی
اثر نیما شهسواری
بخشی از متن کتاب
با صدای ممتد سطح نورانی از جای برمیخیزم، او هر روز هفته بهجز روز مردن در خانه مرا فرا میخواند تا برخیزم و این چرخ گردون را به چرخ درآورم،
آری باید این چرخها به گردش درآیند و ما خودمان هم خوب میدانیم که اگر از کار سرپیچی کنیم زندگی جمعی همهی ما به خطر خواهد افتاد
به فاصلهی کوتاهی از صدای ممتد سطح نورانی که در آغوش من خوابیدهبود، صدای جعبهی جادو نیز به آسمان رفت،
مجری خوشرو و برازنده در میان هوای خوش پایتخت با ندایی آسمان بر همه میخواند:
صبح زیبایتان شادان و مستدام که این چرخ گردون را باید برای زندگی جمعی به گردش در آوریم
با سرعت خودم را به خلأ رساندم و صورت شستم تا گردهی این خواب مانده بر جانم از روح و روانم رخت بر بندد
که بست،